خاطرات یک اوتاکو p1
این خاطره مال یک سال پیشه.
عید سال 1401..
بلاخره بابامو راضی کردم بریم برا عید مانگا بخریم!
بابام اصلا راضی نبود
به بدبختی راضی شد.
هنوزم میگه حیفه پولو اینطوری حروم کنین.
به هر حال
رفتیم فروشگاه و از مرده پرسیدم :(آقا مانگا ها کجان؟)
گفت:( اینجا)
و من رفتم دیدم و ذوق فراوان!!
همه مانگا ها رو داشت!
ناروتو،، بانگو،، هیرو آکادمی و همه چی!
بعد بابام از یه از خدا بی خبری پرسید:( مانگا خوبه؟ صحنه محنه نداره؟) اونم گفت:(برا دخترت مخوای بخری یا خودت؟)بابام گفت:(دخترم دیگه!) اون بی ناموسم گفت:(نه! بده! خیلی مثبت +18 داره!)
بعد بابام گفت :(یدانه کتاب آدمیزادی بخر! این چیه مخوای بخری؟)
و منو مجبور به خرید کتاب (آدمیزادی)کرد..
گرچه فکر میکرد الان بگم مانگا همه بهم میخندن و مسخرم میکنن.. و خودش رفت بیرون گفت خودت برو بگو.. بعد من با ادب و شخصیت گفتم :(سلام.. مانگا هاتون کجا اند؟) اونا گفتن:(اینجا اند بیاین.....) و بابام [👀_👀]
پی نوشت: حالا که فکرشو میکنم خوب شد دفعه بعدی که رفتیم بلیچ گرفتم و دارلینگ رو نگرفتم.. میدونین تا پای صندوق هم بردمش اما گفتم ول کن بذار یه مانگا خفن بردارم😂
خوش اومدید به قصر انیمه ":)