_قلمرو بنفش_紫色の領域_ پارت ۵
ناکیمه خیلی آروم در اتاق رو باز کرد و واردش شد ،اتاق ظاهرا خالی بود ،ولی ناکیمه نمیدونست که یوریچی بالای سرش به سقف چسبیده و دندونای نیشش رو برای گاز گرفتنش آماده کرده
یوریچی مهمون ناخونده ای که به اتاقش اومده بود رو بررسی کرد متوجه یه چیز عجیب شد ،ناکیمه به طرز عجیبی بوی برادرشو میداد
و این یعنی برادرش اونو لمس کرده ؟
تا اونجایی که یوریچی یادش میومد برادرش بعد از طلاق دیگه به زنا نزدیک نمیشد
و این یه اتفاق غیر عادی بود ، یوریچی آروم از سقف جدا شد و روی زمین فرود اومد
ناکیمه با صدای خر خر یوریچی به عقب نگاه کرد ، مثل اینکه گیر افتاده بود. یوریچی درحالی که دندونای نیششو برای ترسوندن ناکیمه نشون میداد بهش نزدیکتر میشد، درست گوشه اتاق گیرش انداخته بود و فرصت خوبی برای تموم کردن کارش بود ، اما ناکیمه انگار که روبهرو شدن با شیاطین براش عادی بود شروع کرد به نوازش موهاش.
یوریچی اول تعجب کرد و سعی کرد ناکیمه رو پس بزنه اما رفتار ناکیمه شبیه برادرش بود و این باعث میشد یوریچی نرمتر رفتار کنه
ناکیمه:خب اونجوری که تصور میکردم خطرناک نیستی، میچیکاتسو گفت وقتایی که نیست بیام پیشت پس منم اومدم.
ناکیمه سبدی که دستش بود رو زمین گذاشت و از تو سبد وسایل مختلفی در آورد:خب از چی شروع کنیم؟ چطوره اول موهاتو شونه کنم.
بعد یه شونه چوبی از تو سبد در آورد و رو به یوریچی گفت: برگرد.
یوریچی چند لحظه مکث کرد، اصلا چرا باید به حرفش گوش میداد؟ بخشی از وجودش مخالف حضور ناکیمه بود و بخشی موافق، به هر حال یوریچی روی زمین پشت به ناکیمه نشست و ناکیمه شروع کرد به شونه کردن موهاش
یوریچی توی این مدت فکر پیکرد که میچیکاتسو کی برمیگرده پیشش؟یا باید دوباره از همدیگه دور بشن؟
*تنفس زمان،فرم سوم،جابهجایی مکانی*
جلسه نیم ساعت پیش تموم شده بود و الان تمام هاشیراها تو عمارت هاشیبیرا بودن ، نزدیکترین عمارت به پایگاه اصلی شیطان کشا.
و البته پر زرق و برق ترین مکان توی ژاپن ، دوما بخاطر چشمای رنگین کمانی و چهره زیباش به عنوان یه خدا پرستش میشه و یه فرقه به اسم بهشت ابدی رو رهبری میکنه.
حماقت بعضی از انسان ها واقعا خنده داره، دوما هم از این حماقت استفاده میکنه و امکانات مناسب رو برای شیطان کش ها فراهم میکنه
خورشید به میانه اسمون رسیده بود و هوا رو گرمتر کرده بود
هاشیراها در حال حاضر توی سالن بزرگی نشسته بودن و با هم دیگه حرف میزدن
تقریبا همه به جز میچیکاتسو و هاکوجی، هیچکدوم اون دوتا حوصله صدای زیاد رو نداشتن
ساعت ها ساکت موندن تا اینکه هاکوجی سر بحث رو باز کرد:برنامهات چیه؟
میچی:چه برنامه ای؟
هاکوجی:منظورم خواهرته، مگه نمیخواستی دوباره انسانش کنی؟
میچی:خب این چه ربطی به تو داره؟
هاکوجی به بقیه نگاهی انداخت:به هر حال ما یه خانواده ایم،احساس کردم شاید لازم باشه درموردش حرف بزنی.
میچیکاتسو چند لحظه به هاکوجی نگاه کرد: فعلا لیدی تامایو هیچ خبری در مورد تحقیقاتش نداده،تو این زمان اضافه ای که دارم باید دوقلو ها رو برای رهبری قبیله اماده کنم و یه فکری هم برای یوریچی بکنم، اگه نتونه خودشو کنترل کنه مجبور میشم قبل مردنم گردنشو بزنم.
هاکوجی با همدردی دستشو روی شونه میچیکاتسو گذاشت: درکت میکنم، وقتی اتفاقی برای یکی از عزیزانت میوفته نمیتونی دست رو دست بزاری،خودمم این حسو تجربه کردم، اگه به کمک نیاز داشتی میتونی روی من حساب کنی.
میچیکاتسو لبخند کوچیکی زد: ممنونم هاکوجی.
و بعد از جاش بلند شد و به طرف دوما رفت: بابت مهمون نوازیت ممنونم دوما، ولی باید برگردم پیش دوقلو ها.
دوما لبخند ساختگی همیشگیش رو زد:اوه خدایا، به این زودی؟ باشه ولی دفعه بعد بقیه رو هم بیار ، از اینکه دعوتم رو پذیرفتی خوشحال شدم، به سلامت.
*تنفس زمان،فرم اول،پرش زمانی*
وقتی میچیکاتسو به عمارت رسید یویچیرو و مویچیرو درحال تمرین شمشیرزنی بودن
بی صدا نزدیک شد و نگاهشون کرد، اون دوست نداشت بچهاش با شیطان کش شدن تو خطر باشن، اما دوقلو ها خودشون انتخاب کردن ، همه بدون استثنا یویچیرو و مویچیرو رو نابغه صدا میزدن ، بچه هایی از خط خونی میچیکاتسو ، بچه هایی که تمام استعداد و سخت کوشی پدرشون رو بدون کم و کاستی به ارث برده بودن
هیچکدوم از دوقلو ها در برابر اونیکی کم نمیاورد ، معلوم نبود چند ساعت اما انقدر با هم جنگیده بودن که هردوشون خیس عرق بودن، شمشیرای چوبی با سرعت سرسام آوری به هم برخورد میکردن ، درسته که سبک تنفسی هر دوتاشون تنفس مه بود ولی هر کدوم ترفندای مخصوص خودشون رو داشتن.
جنگ بین دوقلو ها با تشویق ها و دست زدنای پدرشون متوقف شد:پدر! خوش اومدی.
و همزمان به سمت میچیکاتسو دویدن و بغلش کردن، پدرشون هم جوابشون رو با بوسه ای روی گونهشون داد
اون پدر خوبی نبود ، اکثر وقتش رو مشغول بود و کمتر با دوقلو ها وقت میگذروند ، اما همچنان همدیگه رو بی اندازه دوست داشتن:خدایا، شما دوتا چقدر زود پیشرفت میکنین، فعلا تا همینجا کافیه ،نمیخوایین یکم با پدرتون وقت بگذرونین؟
دوقلو ها لبخندی زدن و سر تکون دادن ، میچیکاتسو هر دوتاشون رو از روی زمین بلند کرد و روی شونه هاش گذاشت، میخواست از همین وقت کوتاهی که با بچه هاش داره نهایت لذت رو ببره و فکرش رو درگیر چیز دیگه ای نکنه
*تنفس زمان،فرم اول،پرش زمانی*
میچیکاتسو تا غروب آفتاب با دوقلو ها بود ، و تقریبا هر کاری که میتونستن انجام دادن، از نقاشی کردن تا آشپزی و کتاب خوانی
تا وقتی که خود دوقلو ها خسته شدن و خوابیدن ، پدرشون اونا رو تو رخت خوابشون گذاشت و پیشونیشون رو قبل از رفتن بوسید
وقتی از اتاق دوقلو ها خارج شد سراغ ناکیمه رو از یوکی گرفت
وقتی یوکی گفت از صبح تا حالا تو اتاق یوریچی بوده و بیرون نیومده دلشوره ای تو دل میچیکاتسو افتاد ، اگه یوریچی اسیبی بهش زده باشه چی؟
با عجله سمت اتاق یوریچی رفت، افکار منفی به ذهنش هجوم اوردن
وقتی به اتاق رسید در کشویی رو محکم باز کرد تا از اوضاع داخل اتاق مطلع بشه، وقتی دید که ناکیمه و یوریچی هر دو سالم هستن نفس راحتی کشید اما وارد اتاق نشد
اتاق پر از اوریگامی های بزرگ و کوچیک بود، یوریچی با دیدن میچیکاتسو به طرفش رفت و بغلش کرد، ناکیمه هم لبخندی زد و دست تکون داد
یوریچی با ذوق بچه گانه ای از برادرش جدا شد و کاغذ هایی رو بهش نشون داد که کلماتی مثل خونه، خانواده ، میچیکاتسو ، یویچیرو و مویچیرو و آکنو با استفاده از جوهر روش نوشته شده بودن و از خط خرچنگ قورباغه اش میشد تشخیص داد که خود یوریچی اونا رو نوشته
قلب میچیکاتسو با دیدن اسم مادرش آکنو لرزید اما لبخند زورکی زد و موهای یوریچی رو نوازش کرد: مثل اینکه امروز بهت خوش گذشته.
نگاهی به ناکیمه انداخت و نزدیکش شد: از اینکه یوریچی رو خوشحال کردی ممنونم، تو لطف بزرگی در حق من کردی.
ناکیمه:این چه حرفیه، خودمم چند وقت بود که از اینکارا نکرده بودم.
ناکیمه از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد تا خواهر و برادر تنها باشن
میچیکاتسو نفس لرزونی بیرون داد،آکنو تنها حامی واقعی یوریچی بود ، کسی که همیشه جای خالیش حس میشد و هیچکس نمیتونست پرش کنه : من برادر بدیم نه؟
پوریچی چند لحظه با گیجی به میچیکاتسو نگاه کرد و بعد سرشو به نشانه "نه" تکون داد
میچی:داری بهم دروغ میگی.
امروز چه اتفاقی برای برادرش افتاده بود؟ یوریچی با دستش تب میچیکاتسو رو چک کرد ولی مثل اینکه سالم بود
یوریچی دنبال کاغذ و جوهر گشت تا جواب برادرشو بده ولی میچیکاتسو متوقفش کرد:خیله خب، فهمیدم.
بعد خال مادرزادی یوریچی رو بوسید و لبخندی زد:اگه چیزی نیاز داشتی میدونی که چیکار کنی.
*تنفس زمان،فرم چهارم،عالم رویا*
میچیکاتسو و خواهرش زیر درخت ویستریا نشسته بودن،گل های بنفش رنگ به زیبایی زیر نور ماه خود نمایی میکردن
میچیکاتسو نگاهی به یوریچی کرد، دیگه هیچ اثری از اون صورت شیطانی توی صورت خواهرش باقی نمونده بود
مثل اینکه همه چیز به حالت عادی برگشته باشه، طبق عادت خال یوریچی رو بوسید و بغلش کرد
یوریچی:داداش، امشب قول داده بودی که بادبادک هوا کنیم.
میچی:چرا که نه، اگه تو بخوای جونمم برات میدم.
یوریچی چند لحظه مکث کرد:جونت؟
+اره ، تو عزیزترین ادم توی زندگیم هستی.
یوریچی اخم کرد و مردمک چشماش به حالت شیطانی برگشت:اما تو...تو زندگیت رو به من ترجیح دادی.
میچی:منظورت چیه_
ناگهان همه چیز سیاه و تاریک شد ، صدای یوریچی مثل پتک به سرش میکوبید و مغزشو تکون میداد
احساس کرد داره خفه میشه، انگار که کسی داره راه تنفسش رو میبنده
*تنفس زمان،فرم پنجم،اتمام رویا*
میچیکاتسو هراسان از خواب بلند شد و دستشو جلوی دهنش گذاشت تا هر صدای احتمالی رو خفه کنه
خون از روی دستش لیز میخورد و ملافه رو رنگی میکرد ،میچیکاتسو از شدت شوک نمیتونست نفس بکشه، عرق سردی پیشونیش رو پوشونده بود و رد اشک رو صورتش خشک شده بود
یکدفعه یوریچی بغلش کرد،اینجا چیکار میکرد؟ احتمالا التماس ها و گریه های میچیکاتسو رو توی خواب شنیده و تا اینجا اومده، یوریچی با نگرانی به برادرش خیره شد، دهنش پر از خون بود و بنظر حال خوبی نداشت.
قطراه اشک راه خودشون رو روی صورت یوریچی پیدا کردن و پایین اومدن، از ترس اینکه اتفاقی برای برادرش بیوفته داشت گریه میکرد، میچیکاتسو اشکای یوریچی رو پاک کرد و سریع توی آغوش خودش گرفت: هی گریه نکن ، من خوبم...فقط یه کابوس بود ، چیزی نیست دختر خوب.
یوریچی همچنان به گریه ادامه میداد، مثل اینکه دلش پر بود، دل میچیکاتسو از دیدن گریه خواهرش فشرده شد:اصلا میخوای بریم پیش مامان؟ یوری گریه نکن، ازت خواهش میکنم.
یوریچی اشکاشو پاک کرد اما هق هق هاش هنوز ادامه داشت، با ناراحتی به صورت میچیکاتسو خیره شد، آخرین نفر از اعضای خانوادش دقیقا جلوش داشت به مرگ نزدیکتر میشد:بلند شو، میریم پیش مامان هر دوتامون بهش نیاز داریم.
____________________________
ایزی ایزی تامام تامام
امیدوارم این پارت به دلتون نشسته باشه
فعلا بای بایی
خوش اومدید به قصر انیمه ":)