_قلمرو بنفش_紫色の領域_ پارت ۱
منطقه چراغ قرمز، شهری از شهر های ژاپن، مکانی که همه فقط به زیبایی اهمیت میدن ، زنان این منطقه تن فروشی میکنن و مردانش هیچ بویی از شرم و حیا نبردن ، جایی که دخترک تنهایی توی کوچه پس کوچه ها سرگردان بود
پوست نرم و لطیفش با کبودی های بزرگ و کوچیک پر شده بود ، حال زیاد خوبی نداشت ، اون هم مثل خیلی از زن های منطقه چراغ قرمز مجبور بود تو فاحشه خونه ها کار کنه
دخترک با قسمی از موهاش سمت راست صورتش رو پنهان کرده بود و نسیم ملایم موهای سیاه و موج دارش رو تکون میداد
بعد از چند دقیقه سرگردانی اون به خیابون اصلی رفت تا مثل همیشه به اویران ها نگاه کنه ،
اونها زیبا ترین زنهای منطقه چراغ قرمز شناخته میشدن و از مزایای زیادی برخوردار بودن
چشم دخترک به مردی از بین جمعیت افتاد
مثل قزل آلایی که بر خلاف جهت رودخونه شنا میکرد ،اون مرد هم برخلاف بقیه حرکت میکرد و حتی بدون کوچکترین توجهی به اویران و زنایی که براش عشوه میرفتن به راهش ادامه داد
این اولین باری بود که دخترک مردی رو میدید که وسوسه زیبایی زنای منطقه نشده بود
ناخودآگاه به مرد زل زد و سعی کرد چهرشو ببینه ، وقتی به خودش اومد مرد دقیقا در نزدیکترین حالت ممکن روبه روش وایساده بود
اون بلند قدترین مردی بود که تا به حال دیده بود
موهای بلندش رو دم اسبی بسته بود و یه کلاه کاسا روی سرش بود که تاریکی رو روی چهرش مینداخت
یه هاکاری بنفش با الگو های لانه زنبوری سیاه پوشیده بود و کاتاناش رو زیر هائوری سفیدش قایم کرده بود
صبر کن، کاتانا؟ اون یه ساموراییه؟ یا چی؟
مرد کمی خم شد تا هم قد دخترک بشه
و با لحن خشک و سردی گفت: خیره شدن بی ادبیه دختر خانوم، مامان بابات بهت ادب یاد ندادن؟
حالا که دخترک بهش فکر میکرد اون مرد ترسناک بود ، چشمای بنفش رنگش خالی از هرگونه احساساتی بود و صداش مردونه تر از صدای مردایی بود که تا به حال شنیده بود
و قد بلندش هم باعث میشد بیشتر بترسه
چند قدمی عقب رفت و عرق سردی روی پیشونیش نشست ، انگار که موش زبونشو خورده باشه ساکت موند و با چشای صورتیش که در حال حاضر مردمکش بخاطر ترس کوچیک شده بودن به مرد نگاه کرد
مرد دوباره به حرف اومد و پرسید: اسمت چیه؟
دخترک با لکنت گفت: ن_ناکیمه...
مرد چند لحظه ای به فکر فرو رفت و دوباره پرسید: چند سالته؟
ناکیمه دوباره با لکنت گفت: 20
مرد به سر تا پای ناکیمه نگاه گذرایی انداخت و دست ناکیمه رو گرفت و به زور دنبال خودش کشید
ناکیمه درحالی که سعی میکرد دستش رو از دست مرد بیرون بیاره با اعتراض گفت: ه_هی، صبر کن داری منو کجا میبری؟ آهای آقا دارم باهات حرف میزنم
اما اون مرد بدون توجه به تقلا های ناکیمه به راهش ادامه داد و گفت: مگه یه فاحشه نیستی؟میخوام بخرمت
ناکیمه توی شک بزرگی فرو رفت ، اخرین باری که اونو خریده بودن اتفاق خوبی براش نیوفتاده بود ، نگرانی تو روح و جسمش نفوذ کرد
و قبل اینکه بفهمه اونا جلوی فاحشه خونه بودن
مرد نگاهی از گوشه چشم به ناکیمه انداخت و انگار که نگرانیش رو حس کرده گفت: همینجا بمون ، حتی فکر فرار هم به سرت نزنه.
دست ناکیمه رو ول کرد و وارد فاحشه خونه شد
و ناکیمه هم به ناچار منتظر موند
بعد از چند دقیقه مرد از فاحشه خونه بیرون اومد
اخم کرده بود و زیر لب فحشی به خودش و مردم این شهر داد
دوباره دست ناکیمه رو گرفت و دنبال خودش کشوند
مرد با همون لحن سرد قبلی شروع به حرف زدن کرد: از این به بعد تو عضوی از قبیله تسوگیکونی هستی ، غذا و لباس و سرپناهت به دست من و بقیه افراد قبیله تامین میشه.
ناکیمه حدس میزد که اون مرد از نجیب زاده ها باشه ولی نمیدونست از قبیله تسوگیکونیه ، این قبیله به پرورش جنگجو های قوی و سریعش مشهور بود
ناکیمه چند لحظه ای مکث کرد و گفت: و در عوض کاری هم باید انجام بدم؟
مرد بدون لحظه ای مکث جواب داد:نه،فقط خرابکاری نکن.
ناکیمه: اسمت چیه؟
مرد: هرجوری دوست داری صدام کن ، ولی اسمم میچیکاتسو عه.
ناکیمه به زمین خیره شد و به فکر فرو رفت ، داشت شهرشو ترک میکرد؟
شاید این براش بهتر بود ، یه شروع جدید تو مکانی غیر از اینجا
ناگهان سرعت میچیکاتسو کم شد ، دست ناکیمه رو محکم تر گرفت ، انگار که خطری رو حس کرده باشه دستش رو سمت قبضه کاتانا برد و آماده حمله شد
درحالی که با گوشه چشم محیط اطرافش رو بررسی میکرد به ناکیمه گفت: پشت سر من بمون و هیچ حرفی نزن ، یه شیطان غیر عادی بین مردمه.
شیطان؟بین این جمعیت عظیم؟چرا باید خودشو در معرض دید قرار بده؟
ناکیمه پشت میچیکاتسو پنهان شد و با نگرانی به اطراف نگاه کرد
اون توی بچگی با شیاطن روبهرو شده بود
درواقع اونا عامل کشته شدن خانوادش بودن
با یاد آوری خاطرات گذشته سمت راست صورتش درد گرفت ، دستشو روی قسمتی که درد میکرد گذاشت و دست میچیکاتسو رو محکم تر گرفت تا بین جمعیت گم نشه
مدتی که گذشت متوجه نگاه خیره ای شد
به اطرافش نگاه کرد و متوجه مرد دیگه ای شد که کنار میچیکاتسو راه میرفت و با چشای قرمز گربه مانند به ناکیمه خیره شده بود
موهای سیاه با نوک قرمز کوتاه و حالت دارش با رنگ چشمش همخوانی داشت
یه هائوری سبز شطرنجی از روی کیمونوی قهوه ای سوخته پوشیده بود و از نظر ظاهری یه پسر 16 ساله بود
پوست رنگ پریده و بیمارگونه داشت و دندون های نیش بلندش اونو بیشتر شبیه شیاطین میکرد، شایدم این همون شیطانی بود که میچیکاتسو حضورش رو حس کرده بود
انگشتای میچیکاتسو دور قبضه کاتانا محکم تر شد
شیطان پوزخندی زد و با صدایی که فقط خودشون بتونن بشنون گفت: چخبر پسر عمو؟خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم.
_____________________________
این داستان ادامه داردددد
راستی نظرتون رو برام تو کامنتا بنویسین و نقطه ضعفای داستان رو بگین تا بهترش کنم
خوش اومدید به قصر انیمه ":)