وب نوشت ها p8
و دوباره یوکو و هارو با شوق و ذوق بر سر سفره ی غذا (همون دیگ آَش:/) نشسته و آماده ی خوردن می شوند؛ اما!
صدای ناشناسی از دور: یافتم! یافتم!
هارو: تو چیزی گم کرده بودی یوکو؟
یوکو: با توجه به اینکه ملاقه اینجاست پس نه، خودت چیزی گم نکرده بودی؟
هارو: والا من از وقتی شیفت کردیم(هارو چان همچنان مطمئنه که شیفت کردن به دیمن اسلیر) دنبال کوکوشیبو می گردم ولی هنوز پیداش نکردم.
یوکو: پس کی الآن چیزی رو یافت؟
صدای ناشناس: من یافتم! (سایه ای نزدیک می شود) من داداشی، آخرین بازمانده از خاندان تاکاشی، پسر ناواشی و برادر واکاشی ماموریت خود را که هست خوردن آشی با نان لواشی یافتم!
یوکو : به سلامتی و مبارکی... وایسا ببینم! چرا این دیالوگ شما انقدر آشنا بود؟
در همین هنگام واکاشی سوار بر تکی چان فرود می آید، واکاشی(روبه تکی چان):تو شتر مرغی یا پنگوئن آخه؟؟ آخرشم جای اشتباهی فرود اومدیم! اصلا کی گفت بری دست چپ؟؟!؟ (تکی چان: قاتتتتتت= خودت گفتی!) ام... خب اصلا من یه چیزی بگم تو چرا باید عمل کنی؟؟ چه دلیلی داره که... (یوکو، هارو و سایه یا همان داداشی را می بیند) داداشیییییی!
داداشی واکاشی را می بیند: واکاشیییییی! برادر! امروز، من، داداشی، آخرین بازمانده از خاندان تاکاشی، پسر ناواشی و برادر تو یعنی واکاشی ماموریت خود را که هست خوردن آشی یا نان لواشی یافتم!
سایه ی جدیدی از دور (این یک ناواشیه):داداشییییی! پسرم! من، ناواشی، آخرین بازمانده از خاندان تاکاشی، پدر واکاشی و پدر داداشی، به تو افتخار می کنم!
واکاشی: من هم به عنوان واکاشی، آخرین بازمانده از خاندان تاکاشی، پسر ناواشی و برادر داداشی به هر دوتون افتخار می کنم!
هارو: نمیخوام توی دیدار خانوادگی شما دخالت کنم ولی چطوری خاندانتون سه تا آخرین بازمانده داره؟
ناواشی:ام... خب.... (خیلی قاطعانه سرفه ی تصنعی می کنه و سعی در عوض کردن بحث داره) راستی واکاشی پسرم، اصلا چی شد که به ما سر زدی؟
واکاشی:جناب ناواشی! من و همراه وفادارم تکو، در جستجوی پتو، سر زدیم از این سو به آن سو!
داداشی: اتفاقا ما سه سال پیش و در هنگام خانه تکانی کردن، پتویی را یافتیم یادگار کودکی جد بزرگمان تاکاشی و نمی دانستیم با آن چه کنیم، پس حال آن را به تو می دهیم... فقط اینکه این پتو طرحی از هلو کیتی نیز دارد، آیا این اشکالی ایجاد می کند؟
واکاشی: هلو کیتییی؟نکنه این دوقلوی پتوی ستایشه؟؟ درود بر تو که کار ما را آسان نمودی!
پس داداشی پتو را به آنها می دهد و واکاشی پس از خداحافظی با دیگر آخرین بازمانده های خاندانش:/ سوار بر تکو... چیز، تکی چان می شود. یوکو و هاروچان نیز دیگ آش را در دست گرفته سوار بر قالیچه ی پرنده (یکی از هزاران خاصیت دوقلو های هلو کیتی) به دنبال وی راه می افتند تا بلکه به نزد دیگر قصر نشینان برگردند...
---
و اما عده ای که در شرق سقوط کرده بودند و امیدشان به شعر آلیس یوشیج است (یه پرانتز باز کنم بگم قرار نبود شعر آلیس یوشیج رو داشته باشیم و به دلایلی برنامه تغییر کرد پس یکم عجله ای شده):
آلیس یوشیج:اهم اهم... این کاغذ من کجاست؟ ... اهم....
آریسا: نمیدونم منظورت از کاغذ چیه ولی توی خواب با خودکار یه چیزایی رو روی کتاب زبان لیفانگ یادداشت کردی.
لیفانگ چان: چیییییییی؟ کات! کات! آریسا یه لحظه یکی از چاقو هاتو به من بده! (آریسا و ستایش و چیتوگه قبل از اینکه بلایی سر کسی بیاد جلوی وی رو می گیرند)
آلیس یوشیج: (برداشتن کتاب زبان) خب پس من دیگه قصیده ای که در مدح مایکی گفتم رو بخونم:
شکوفیده گل ها به گلزار ها--- پریده خمار از سر سار ها
وزیده نسیم و دو تا عندلیب (همون یا کریم خودمون)--- بخارند پر ها به منقارها
بگوییند در گوش هم وصف گل--- ندارند شرمی ازین کارها
تورا وصف کردن سزاوارتر--- که باشی تو مایکی ادوار ها!
به وصف تو باید که صد کنفرانس--- بگویند، و صد جور اشعار ها
تو گاهی چو چاقوی آریسایی (آریی-سایی بخونید)--- وگاهی چو از کرد، شلوار ها:|
چیتوگه هر آنچه که می پخت داشت--- به تو چشم امید در کار ها
به گاه نبردی ملاقه به دست--- کنی در ره علم پیکار ها!
بلندای زلف تو خیلی بلند--- چنان شاخساران اشجار ها (درخت به عربی)
به پهنای سر شانه ات کی رسد؟--- درازا و پهنای دیوار ها...
و چون قصیده به اینجا می رسد، ناگهان مایکی از شدت تاثر بیهوش گشته و اعضای بونتن بر سر خود می زنند و گریبان ها چاک می کنند و می گریند( من از همه ی اعضای بونتن کمال عذرخواهی رو دارم...) و در این هنگام لیفانگ چانکه بالاخره آرام شده می پرسد:اینا از شنیدن شعر آلیس یوشیج متاثر شدن؟ یعنی آلیس یوشیج همچین شاعر بزرگی بوده و ما نمی دونستیم؟؟
آریسا: شاید ما توانایی درک آلیس یوشیج رو نداریم، یا... وایسا ببینم! یک میلیار سال نوری، یک میلیارد سال نوری، اصلا اعضای بونتن از کجا فارسی بلدن؟؟؟ من که شعر رو ترجمه نکردممم!
سانزو دست از چاک کردن گریبان و گریه کردن و بر سر زدن بر میدارد(فارسی): همه ی ما برای اینکه مکتب معرفتی بانو یوشیج! رو درک کنیم به دستور مایکی ساما فارسی یاد گرفتیم.
آریسا:چه جالب^^
ستایش: ام... آری چان... خوبی؟ عصبانی نشدی؟
آریسا: من؟ عصبانی؟ نه بابا! اصلا هم از اینکه این همه مدت الکی ترجمه می کردم ناراحت نیستم ^^(لبخند ملیح)
سانزو (وی سعی داره بحث رو بپیچونه چون گوشه ی چاقو رو در دست آریسا دیده): ام.. بله... خب اصلا شما چرا اومده بودید اینجا؟
لیفانگ چان: ما می خواستیم آریکا رو بیابیم، ظاهرا چند روز پیش اینجا با هم دیگه معامله کردید و بعد از اون دیگه جایی دیده نشده.
کاکوچو: آریکاااا؟ منظورتون سلطان جوراب های یه لنگه پشمی یه لنگه خال خالیه؟؟همون که یک تنه کل بازار قاچاق جوراب رو می چرخونه؟؟ راستش ایشون معامله شون رو تموم کردند و رفتند، ما هم دیگه خبری ازشون ندا...
(صدای منفجر شدن خانه ای در نزدیکی)
ستایش: خب بچه ها! فکر کنم فهمیدیم آریکا کجاست!
همگان اعضای بونتن را که از شعر آلیس یوشیج متاثرند به حال خود رها کرده و به طرف خانه ی در نزدیکی:/ می دوند. دود اطراف خانه را گرفته و صدای انفجار های مکرر از داخل خانه شنیده می شود، ناگهان کسی اندر میان دود فریاد می زند: یافتم! یافتم!
چیتوگه: سلطان جوراب های یه لنگه پشمی یه لنگه... چیز، یعنی آریکااااااااااا! خودتییییییی؟؟؟
آریکا در میان دود و غبار پدیدار می شود: بچه هااااااااا! خودتونید؟؟؟ خوبید؟؟؟ چی شده؟؟؟
لیفانگ چان:مگه میشه ما بدون حضور تو خوب باشیم؟ تو که نباشی رونقی در قصر انیمه نیست! این همه مدت کجا بودی؟ چرا یه خبری به ما ندادی؟
آریکا: والا من که کلا سه روز نبودم:| این بچه های قاچاقچی هم شاهدن!
ستایش: اسم اون قاچاقچیا رو جلوی من نیار! حالا این همه مدت چی کار می کردی؟؟
آریکا: من همچنان یاد آوری می کنم که کلا سه روز نبودما! ولی این مدت داشتم قاچاق جوراب می کردم، هرچند که بعد از معامله با بونتن خیلی اتفاقی با یک دانشمند علوم کشف نشده آشنا شدم و رفتیم که با هم مرز های علم رو توسعه بدیم!
آریسا(وی هنوز داره دنبال اعضای بونتن میگرده تا در کمال صلح^^ باهاشون گفتگو کنه): چی؟؟؟ توی سه روز تونستی بازار قاچاق جوراب های یه لنگی پشمی یه لنگی خال خالی رو یک تنه در دست بگیری؟؟؟
آریکا:ام... با توجه به اینکه خودم این بازار رو ساختم پس آره.
لیفانگ چان: هی روز به روز بر توانایی های کشف نشده ی ما اضافه میشه! یکی بیاد استعداد ما رو کشف کنه!
چیتوگه: راستی ریکا چان، نگفتی چگونه دارید مرز های علم رو توسعه می دید؟؟
آریکا:اکسیر جوانی کشف کردیم (عینک آفتابی)
همگان که بالاخره موفق شدند عادت ناشایست بی دلیل گریستن و سیل راه انداختن رو کنار بذارن: چیییییییییی؟؟؟
آریکا: اکسیر جوانی! یه قاشق بخوری سی سال از عمرت کم میشه!ما یک روز تمام بر روی ساختش وقت گذاشتیم تا اینکه بالاخره چند لحظه قبل موفق به ساختنش شدیم!
لیفانگ چان: میگم استعداد های کشف نشده داریم کسی گوش نمیده! حالا چی شد که این اکسیر رو ساختی؟
آریکا: گفتم که! با کمک دستیار نابغه و دانشمندم در علوم کشف نشده!
و در همین هنگام دستیار آریکا در میان دود و غبار و ماه و ابر و مهتاب و خلاصه چیز های عمیق و تاثیر گذار:/ نمایان می شود...
---
این دفعه سوال خاصی ندارم... برید به سلامت^^
خوش اومدید به قصر انیمه ":)