کاش توی انیمه زندگی میکردیم...
-احساس خیلی از اوتاکو ها-

از زندگی که ازش خسته میشیم و میخوایم تو انیمه مورد علاقه مون بریم...
قبلا بیشتر و الان کمتر، ولی همیشه موقع انیمه دیدن حس تنهایی میکنم.
خسته و کوفته از مدرسه میای. مدرسه ای که یه ساختمون آجری و بتنیه، نه خبری از کلوب های مختلف هست نه حداقل لباس فرم درست حسابی، یه دم کنی تنت میکنی و تو گرمای سگی بهار میری سر کلاس معلمایی که خودشون یه نسل عقب مونده و ذلیلن که میخوام با سرکوفت زدن به تو احساس حقارتشون رو کم کنن.
زنگا کسل کننده میگذرن، اگه یه دوست صمیمیت نیاد دیگه اون روز رو باید یه گوشه حیات بگذرونی با خودت...
درگیر یه سری درس مسخره ای که اصلا نمیدونی کجا بدرد میخورن که زنگ آخر میشه و میری خونه، اونجام اوضاع تعریفی نداره...
سرکوفت والدین و انتظار های الکی شون فقط چون بچه عمه بزرگه رفته تجربی توام باید بری :/
وات فا#ک!
لعنتیا من هنر دوست دارم چرا آخه؟!
- خو کنار علاقت تجربی بخون :/
اعصابت بهم میریزه...
ازینکه جمعی نیست که تا شب کنارشون باشی، بخندین و برید بیرون، هرجایی! کوه، جنگل و کافه بعد برید گیم نت یا کلی عکس بگیرید...
سعی میکنی با تنهایی زیاد کنار بیای و تنها سرگرمیت تو این شهر آلوده و بدون فضای سبز میشه یه چیز...
انیمه...!
فرقی نداره یه دوستی معرفیش کرده باشه یا تو گشت و گذار اینترنت پیداش کردیم مهم اینکه دلمون میخواد ازین زندگی مسخره خلاص شیم و بریم تو یکی از جمع ها....
لبخند میزنن، خوشحالن، هیچ خبری از پول ندارم و گرونی و فامیل بازی های مسخره نیست.
کلی لحظه های شاد کنار هم هستن که ما ها نصفشم تجربه نکردیم :(
خانواده میگن این چیه! بشین درستو بخون، همون چند تا آدمی که تو مدرسه میشناسیم هم عشق فرار از زندان و سریال های آمریکایی ان و به انیمه میگن کارتون چینی
نه توش مسئولای بی کفایت هست نه هوای خاکی، نه قطعی برق و مشکلات خانوادگی...
ولی اینا مهم نیست
مهم اینکه
ما تنهاییم...
احساس سنگین تنهایی...
دلمون یه ماجراجویی میخواد...
خوش اومدید به قصر انیمه ":)